واقعيت، تنها محصول قدرت و قدرت تجلييافته در بيرون نيست، بلكه يكي از پديدههاي اين جهان است كه به شرايط و عوامل بسياري بستگي دارد. محدوديتهايي كه به اشكال مختلف ايجاد ميشوند و باعث پديد آمدن واقعيت ميشوند.
هر گفتماني به اصطلاح متداول هر جامعهاي به روش خود حقيقت را حفظ و سياستهاي مشروع را دنبال ميكند؛يعني هنجارها، عقايد و گفتارهاي پذيرفتهشدهاي كه به اصطلاح «واقعيت» را ميسازند. گفتيم كه تحليل ماركسيستها از ساز و كارهاي قدرت در رسانههاي جمعي آن است كه رسانه را ابزاري در دست طبقه حاكم براي بازتوليد قدرت ميدانند.
اما از منظر فوكو، عوامل متعددي در بازتوليد وضعيت حاضر دخيل هستند كه رسانه تنها يكي از آنهاست. نظام و ثبات قدرت را بايد در رشتههاي درهم بافتهاي از تعاملات زباني و تبادلات مفهومي جستجو كرد. تفسير او در اين خصوص پيچيدگي بيشتري دارد. او معتقد است نظام دانايي حاكم بر دوران (بخوانيد گفتمان موجود) به واسطه نظام آموزشي، ساخت اخلاق اجتماعي، درك مشترك از مذهب و... ادبيات گفتمان هژمونيك را به طرق مختلف كه يكي از آنها رسانه است در جامعه ساري و جاري ميسازد.
يكي از جنبههاي آثار فوكو تحليل تبارشناسانه است. به اين معني كه سعي ميكند پيشينه پيكربنديهاي مختلف دانش (اپيستمه يا نظام دانايي) را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. او بر آن جنبه از معرفتشناسي تاكيد ميكند كه نماد اين جنبش از يك دوره معرفتشناسي تا دوره ديگر است. بيترديد، چنين تحليلي صرفا از منظر تاريخي امكانپذير است.
او مدعي است كه فلسفه غرب از دوران دكارت مبتني بر تاويل خاصي از معناي ذهنيت دكارتي است. از اين رو فوكو براي نخستين بار باور ديرپاي فلسفي ناشي از همبستگي عقل و پيشرفت را به چالش كشيد و مدعي شد كه تركيب و آشتي ميان اشكال جديد قدرت و دانش تنها به ظهور اشكال جديد سلطه مدد رسانده است.
او به پيروي از نيچه معتقد است كه تفكري كه از دوران دكارت رواج يافت ظهور حوزههاي علمي جديدي چون روانپزشكي، جرمشناسي و به طور كلي علوم انساني را فراهم ساخت. در واقع نوعي همبستگي ديالكتيكي ميان حوزهها و نهادهاي خاصي چون زندان، درمانگاه (پزشكي) و آسايشگاه رواني وجود دارد. بيترديد بدون تكوين اين ذهنيت، ظهور و بروز چنين نهادهايي ممكن نبود.
به نظر او پيدايي اين دانشها به نوبه خود به پيدايي و مشروعيت يافتن نهادهايي ياري رساند كه امكان تحقق علمي اين صورتبندي معرفتي- زباني را محقق ميسازد. به ديگر سخن با سوژه شدن انسان و ابژه شدن دانش، زمينه پيدايي و گسترش اين نهادها فراهم آمد. اما بعدها در عصر مدرن و با خرد مدرن، دانش در موضع سوژه نشست و آدميان را در مقام ابژه دستهبندي كرد به ديوانه، مجرم، شهروند تابع قانون و.... به عبارت ديگر دانش انسان را ابژه كرده است.
مثلا در آسايشگاههاي رواني، بيماران رواني كه ديوانگان ناميده ميشوند به عنوان ابژهاي براي قدرت و دانش مورد اصلاح قرار ميگيرند. پس ذهنيت دكارتي، تفكيك ميان خرد و نابخردي و يا عقل و جنون را فراهم ساخت و روانپزشكي به عنوان حوزهاي خاص، ابزار تفكيك اين دو مقوله را فراهم كرد و هر كس مشمول نابخردي و جنون قرار ميگرفت، به آسايشگاههاي رواني برده ميشد تا مورد مطالعه و بررسي علمي قرار گيرد.
فوكو در «زايش درمانگاه» ميگويد: براي نخستين بار در درمانگاه كالبد آدمي به عنوان موضوع يا ابژه مورد بررسي قرار گرفت. به نظر او درمانگاه اولين گفتمان را درباره كالبد آدمي فراهم آورد. براي مثال مرگ نيز مقوله ديگري بود كه در برابر زندگي مورد توجه قرار گرفت. از اين رو مرگ مقدمه گردآوري دانش جديد محسوب شد و با آن نوعي دانايي و معرفت توليد شد. از اين زمان بود كه نگاه تازه نسبت به مرگ به عنوان موضوع علم پزشكي به ظهور فرديت در گفتمان غربي مدد رساند.
حال سوال اينجاست، آيا رسانهها را هم ميتوان در همين چارچوب مورد ارزيابي قرار داد؟ آيا ميتوان گفت صنعت رسانه امروز انسان را ابژه كردهاست؟
يكي ديگر از حوزههاي كار فوكو كه ميتواند در مطالعات رسانهاي مورد توجه قرار گيرد تبارشناسي است. براي ارائه مثال و توضيح بيشتر اين مفهوم به انديشههاي فوكو در مورد جنسيت ميپردازيم.
يكي ديگر از حوزههاي كار فوكو كه ميتواند در مطالعات رسانهاي مورد توجه قرار گيرد تبارشناسي است. براي ارائه مثال و توضيح بيشتر اين مفهوم به انديشههاي فوكو در مورد جنسيت ميپردازيم.
اما هدف او پژوهش پيرامون غريزه جنسي نبوده است. در واقع او جنسيت را به عنوان يك شاخص زيستشناختي مورد توجه قرار نداد بلكه آن را به مثابه پديده تاريخي- اجتماعي تحليل كرد. او جنسيت را در مناسبات ميان قدرت و دانش مورد مطالعه قرار داد و سعي كرد تا سوژهشدگي در( Subjectivication )آدمي را در راستاي جنسيت توضيح دهد.
او سعي دارد ثابت كند كه با قرار گرفتن جنسيت در رابطه با دانش و قدرت، زمينه سوژه شدن فرد مهيا ميشود. او ميگويد از دوران باستان انسانها در تاريخ تمدن غرب به «سوژههاي جنسي» تبديل شده بودند ولي امروز و در عصر خرد مدرن با ابژه شدن، زمينه كنترل و اعمال قدرت بر آنها فراهم آمد.
اين روش امروزه از سوي پارهاي از رشته هاي علوم انساني چون روانشناسي و روانكاوي دنبال شد ولي طبيعي است كه روشهاي آن تغيير يافته است. در حقيقت هدف اصلي گرفتن اعتراف، به اصطلاح كشف حقيقت و در واقع گردآوري دانش در مورد افراد بود. در سايه همين روش بود كه قدرت حاكم به هزارتوي ذهن افراد دسترسي مييافت.
نتيجهگيري
فوكو دانشپژوهان را به درگير شدن در گفتمان دعوت ميكند، چيزي كه واقعيت را توجيه ميكند. در انديشه فوكو «مساله قدرت» در همه جا جاري است، در نسبتها و اهميت يافتن مناسبتها، در روابط و تعاملات زباني و كلامي ميان افراد، طبقات و گروههاي اجتماعي كه به شيوهها و منشهاي گوناگون ابراز ميشود.
به اين وسيله از اين ديدگاه كه رسانهها را همچون نهادهايي نيرومند و واحد ببينيم رهايي مييابيم، چرا كه كنترل و اعمال نفوذ و در يك كلمه «قدرت» را تنها در ساز وكار رسانهها نميتوان جستجو كرد بلكه كنترل اجتماعي و «قدرت» برآيندي از نيروهاي متعدد و متنوع جاري در ساخت اجتماعي است كه در مجموع گفتمان غالب را سامان ميدهند و واقعيت را نتيجه ميبخشند. نكته ديگر از هزار نكتهاي كه از آراي او ميتوان برگرفت اين است كه نتايج قدرت اجتنابناپذير نيستند و ميتوان از آنها پرهيز كرد.
فوكو هيچ اقدام و راهكار انقلابي را توصيه نميكند. پيام او براي آن دسته از دانشجوياني كه ميخواهند بر كاركرد و نتايج رسانهها تاثير عملي بگذارند و كاري فراتر از مطالعه صرف رسانههاي جمعي انجام دهند، اين است كه انجام اين كار ضروري نيست.
+ نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت 17:34  توسط مازیار ناظمی
|
